* دلنوشته های وستام *

من نیمه شبی با خواندن کتابی به آینده رفتم

* دلنوشته های وستام *

من نیمه شبی با خواندن کتابی به آینده رفتم

* دلنوشته های وستام *

اینجا سرزمین بازی با واژه هاست.
اینجا مهربانی را مهر ناهنجاری میزنند.
اینجا صفات انسانی را ریشه اش کمتر کسی میداند.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
نویسندگان

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

 
دل ما نهان ز دیدار یار است و تو خرقه نو اندیشی به تن ما میپوشی
یار اگر خرقه ما بدید و ندرید _ علت از بی دینی و تنگ دستی ما که نبود
 او خود همه الفاظ و صفت به من نسبت میداد
یار اگر گوشه چشم مرا میدید _ خنده به هزاران کس و ناکس میداد
ای جان از سر ما مفکن ساقی میخانه_ دل اگر باز اید سوی مسجد میرود 
رنگ بی رنگی مباش و سخن از بهر خوشحالی بنوا_ این منی که میبینی سر به جیب
مهربانی دارد
حال که سخن از رازداری قصه هایم میخانی _ پیر را گویم که گرانی به تو ارزان دارد
 بازم از خودم در گاهی از زمان( فی البداهه)
 
25 دیماه 1391
وستام گودرزی
۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۴۶
وستام گودرزی

 
 با سلام و سکوتی گرم
.............
...............
..................
در سکوتی که بیشتر شبیه صدای برکه‌ای مردابی میماند
 در نقطه ای از حیاط بی سنگ فرش 
 در گاهی از ثانیه های عمرم
در سراسوی تاریکی محظ که پیشتر ان را در خواب دیده بودم
زیر اسمانی که خود برستاره هایش نامی گذاشتم و کویرش را به درختان خونه باغ پدرم نسبت میدم
 در میانه فصلی سرد به خود میبالم که : هنوز با واژه ها به نرمی سخن میگویم و ذات خویش را در پس پرده نهان نمیکنم
 زاهدان شب چهارم _ در انی از خودم
......................
وستام.24 دیماه 1391
 
۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۳۹
وستام گودرزی
کیست که : جانان مرا صرف کند " خیره به احوال خودش دل سنگ مرا شاد کند"
 کیست که : گوشه چشمش ساقی دلربای دل دیوانه من باشد" پیکی به پیاله شراب خونین من ریزد" 
کیست که : خیر و شر قصه هایم خواند" لای لای دل بی تاب مرا برگی نزند"
 کیست که : ارزانی زخم کهنه من بشود" مرهم رعنای بی تمنای من بشود ...
وستام در گاهی از زمان 
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
وستام گودرزی

 
دیر از زمان خویشم و آنگاه که هوای نفسم از خود بیخود میگرددد  ، بسان روحی مشوش در استانه برگی دیگر میمانم ، که گویی هزاران شاهزاده او را ورق زده اند و در پی سر فصل ارزوهای خویش مانده اند...

 این توهم عجیب مرا بسویی میکشاند     ...

 و نا خلف  از درگردیسی زمانم ، همچنان به فکر فرو میروم...
  او زمانه خویش را سرود ... او دگر به قصه های من گوش و دل و  جان نمیسپارد...
 او دگر از من سخنی به جمع  یارانش نمیسراید ... او سرو ازاد جهان دیگریست و غافل از اینکه مرا در برزخی دیگر بجای گذاشته است ..

 اری  رسم زمان حتی به او فرصت دگر اندیشی نداده است ...

 گرچه من برایش دگر نبوده ام بلکه الهه ای از جنس پاکی بوده ام .
 در عین حال گویی چنان مست عزیزش به خیالش میباشد  بگونه ای که جهان مرا به پستی و مستی و رندی و نا اهلی نسبت میدهد.
 مرا قافله  عمر چنان قددرتم را به فرتوتی برد که  گویی همه  نثرهایم بوی نادانی میدهد.
اری 
اری
اری
درگر از من قصه نگوووووووووووووووووو   هیچ مگووووووووووووووو من نادانی خویشم را به زبان آوردم.
 وستام  گودرزی در گاهی از زمان
۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۵۱
وستام گودرزی
سایه کوچکی من هنوز رنگ روشنی دارد و تا ورای آنسوها خواهد رفت.
او تار بودن را به ارث نبرده بود.
او مزه شدن 
سرد شدن
یخ شدن
محو شدن را
از افتاب 
از او که میبارید رنگ روشنی را
از او که برای همه ستاره ها قصه میگفت
به ارث برد.
سایه کوچکی من در اختفای پستوی خانه ای به حراج رفت.
او خوب و بد هستی اش را میدانست.
او گرمترین 
شیفته ترین
پاکترین شراب مستی را...
به افتاب زمینش  به دنیای نیستی خودش  هدیه داد.
کوچکی اش را با قصه ای تاریخ وار رقم میزد. تکرار 
تکرار
تکرار
سایه اگر دیده به روی افتاب میگشود... ره پروانه به آتش شمع میگشود.
او که همگان در بر دیده هایش چو شمع میبود... قصه تلخ نیست شدن  را به آفتاب  آموخت.
...
....
.....
سایه با صدای و انگشتان وستام گودرزی در گاهی از زمان. برای افتاب می پرست زمان ....16 ادیبهشت 1392.

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۹
وستام گودرزی
بیشتر وقتا حس هیچ کاری رو ندارم....... نه برای بودن تو..... واسه درد غربت خودم
وقتی نیستی و هست بودنت واسه آدمای اطرافت خیلی چنگ به دل نزنه ، پس یعنی بری خیلی بهتره
نمونی خیلی بهت بیشتر خوش میگذره
ما ادما زود یاد گرفتیم  زود همو سیاه کنیم. سفید کنیم. جدیدا همه رنگها رو هم  اکتشاف کردیم. نقاط ضعف و قوت همه رنگهارو بلدیم. و واسه همینه چپ و راست رنگی میشیم.
زود همدیگر رو زندانی میکنیم.. زودم آزاد ... ولی یادمون میره یه شب بازداشتی چقد سخته
تو یه پوسیدگی  دل  فکری به حال هم نمیکنیم.
.
..
...
وقتی دلم میخشکه 
...
...
..
.
اینجوری میشم. وستام گودرزی. در آنی از زمان. 17 اردیبهشت 1392
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۵
وستام گودرزی
چرا نمیخوای بفهمی؟ 
غزل برای دل دیوانه یارم می سرایم
پیر گفت: یار دگر ، خرقه ارزان تو را به تن کرد و آواز خوشبختی سر میدهد.
حالا فهمیدی ؟
مرا پیر خودت کردی و دست تقدیرم نتواند ره مستی ترا خواند.
در زمان برای غزلم. وستام گودرزی 17 اردیبهشت 1392
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۳
وستام گودرزی

خسته از حال و دل و جانم می سرایم

غزل برای شور مستی می سرایم

 

این تن بیمار که رسم نا اهلی نمی خواند

دل از خاک گرفته به جان می سرایم

 

در کوی هزارو یک شب ، تنهایم من

قصه مستی برای اهلان در شب می سرایم

 

من از سرو آزاد جهان نیز آزاده ترم

گرچه روح و روان را با قلمم می سرایم

 

چشم خود را خسته از دیدن دوستی دیدم

دیگر غزل برای هوشیار دلم می سرایم

 

این فصل گران که آواز مستی سر می دهم

تلخی شبی را از گذشته می سرایم

تو اگر یار گران بودی و من خیره به سر

بدان با تیک تیک زمان غزل می سرایم

 

فرهاد را سکوت کوه ش دامن زد به نادانی

بدان از روی هوا و نفس غزل نمی سرایم

 

پرسیدی عشق فرتوت زمان نمی شود هرگز

بدان که سالهاست که غزل فقط برای تو می سرایم

 

گمان به دل ساده و بی محنت پاره ام بردی تو

عمری ست که ار  نفس عطر و مشک جانان  تو را می سرایم

 

وستام گودرزی- در زمان-شیراز-18.2.1392 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۳:۰۳
وستام گودرزی

 

امشب از خواب گرانی ، مست خواهم گذشت.
دیده به جانم ، گذر از یار ، سرمستی کنم.
من ره خویش و دگران را، سر مستی دادم.
دیده به می ، گذر از یار، سرمستی کنم.
امشب از بوسه مستی، خیزو چنگی خواهم زد.
می به پیاله، گذر از یار، هر نفس سرمستی کنم.
وستام.در گاهی از زمان. 26.3.1392
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۳:۰۲
وستام گودرزی
بیخیال از هرچه در درون خود داشتم به پیشواز دلی میرفتم که گویی از آن سو امده بود. پیشتر بر لبانم سخت واژگانی را چون سیل جاری میکردم  گویی که هزاران ابر بر لبانم میگریست.
با واژه ها به نرمی سخن میگفتم...
آواز دلی دردمند را با فصلی از واژه ها مینوشتم تا که نبینند و نشنوند قصه  فصل من را
واژه هایم عاری از آه و سوز بود...
چرا که من با خویش و خود و خویشتن پیمان بسته بودم که روزی واژه هایم را برای غزلی دیگر بسرایم...
واژه هایم سرشار از تعهدی عاشقانه است.... اکنون
وستام. شیراز. در گاهی از زمان.28.3.1392

 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۲:۵۶
وستام گودرزی