یادم رفته از کجای قصه ام تورا اضافه کردم ..یادم رفته کی اومدی...یادم نیست شب بودشفق بودفلق بودهر چی که بود خوب یادمه که هیشکی قصه مو ورق نمیزد....یادم نیست چند سالم بودولی فکر کنم خیلی بچه بودمچون هنوز شبها >کابوس اون وقتارو میبینم.....من از کابوس نمیترسماونی که باید بترسه من نیستم....یادم نیست من از کی مینوشتم....فقط اینو یادم مونده کتابامو خیلی دوست داشتم... شاید من هیچوقت نویسنده نبودم....نمیدونم.....واقعا نمیدونم......من مال کدوم کتابم هستم....شاید چون تاریخی دوست دارم .... با تاریخ خو گرفته ام... شایدمشایدمیک شبه با خوندن کتابی به اینده رفتم......ولی من اینده رو دوست ندارممممممچیکار کنم....من نمیخوام فردا بشماینده از آن من نیست.....من به اوراق چروکیده و خط خورده خویش خوشنودم......با من نمی مانی.....ایایای..ای...کابوس تکراریقول میدم همه چی رو یادم بمونه.....همه کتابامو از اول بخونماینقدر و انقدر بخونم که برخواب چیره بشمفتوای حرام بودن خواب را بر خودم حلال کنم...بیا..بیا دیگه...اگه بخوابم باز کابوس میبینم....تو که نمیخوای من بترسموستام در گاهی از زمان