در جایی چشم به جهان میبندم که سزاوارم نیست....سایه دیوار کوتاهیکه گرد و خاکش نیز پایش باشد...نشان از اشکهای خستگی دارم ...تو نیز میدانیدلیل هرچه زیستم را خود میدانم... ولی تو این بار هیچ نمیدانیدلم شوری نداره از رفتن تنها چیزی که به دل بستم تو بودی و رنگ نگارتولی اینبار نترس از مناز روز رفتنبیا اینبار گریه از سر گیر برای دلی سادهمن با من فرق معنا دارد اینبارسلطان ایهام رنگ خشکی به کویرش دادهمیدانمکه میدانی سلطانت کجا دلش شور میزد....بیا و از رنج من درسی مگیر... ای دلی که آزردم .............حلالم کنشیری که نوشیدم............حلالم کنبیا و از رنج من هیچ سخن مگو...یاد اتفاقی که افتاده ..فراموشش کنیاد خنده های پیش از رفتن...فراموشش کنمیدانمسلطان من ایهام نیستفعل نیستصفت نیستشیء نیستمیدانم م مم م م م م م ایهام من سایه ای بیش نیستزیر سایه خویش جان خواهم دادسایه که باران نمیدهد پس چتر بارانم باش هرگاه که باران دیدی...در جایی چشم به جهان میبندمکه گاه و بیگاه فرتوت میشد دلم در اوگاه و بیگاه نفسم به تندی میرفت در اوگاه و بیگاه امانم را میبرید اشکهایم ...در او......اشکی نخواهی دیددلی نخواهد ترسیدبعد منقصه از نو بنویس...... ای چتر بارانمهرگاه که باران دیدی آغوش باز کن ............که من همین بارانموستام در گاهی از زمان ...برای چتر بارانش...سلطان ایهامش....بیست و چهارم اذر ماه 1392